باز تابستان است و بازار مجالس و پارتی ها داغ . برای من که همیشه در اینگونه مجلس ها تنها نقش یک شرکت کننده صرف را داشتم کمی فرق می کند این بار. مصداق همان همیشه شعبون یک دفعه هم رمضون شده ایم صاحب مجلس. حالا با نزدیک شدن به زمان مورد نظر حساسیت ها و استرس ها و تکاپوها هم بالا رفته و همه هم بدنبال این هستند که این جشنی که قرار است تنها برای یک بار انجام گیرد با دقت کامل و بدون نقص انجام شود.
البته می خواستیم سنت شکنی کنیم و مراسم را ساده و خودمانی برگزار کنیم و به همان ماست و آب دوغ خیار (همان بادرنگ وطنی)بسنده کنیم و عوایدش را صرف مصارف خیرخواهانه و خدا و بنده پسندانه همچون سفر و گشت و گذاری بدور دنیا کنیم که با اشاره ملوکانه مقامات بالاتر دو جناح و ذکر این نکته حیاتی که آبروی اسلام عزیز در خطر است و آرزوها و ارمانهای زیادی برای این روز دیده شده ما هم مانند هر نمونه دیگری سرتسلیم فرود آوردیم و توبه و استغفار در پیش گرفتیم تا آن هنگام که مورد قبول افتاد. که اصولن پاسداشت حرمت این دو جناح محترم از اهم واجبات و از اصولی ترین اصول سیاست خارجی ماست. (هرچند به بهای قربانی کردن منافع کوتاه مدت داخلی خودمان تمام شود . باید با ابرقدرتها ساخت).در نهایت تبدیل شدیم به ماشین امضا کننده چک های سفید البته بدون حق وتو و اعتراض! روابط داخلی مان هم بر مبنای احترام متقابل به عقاید و اصول یکدیگرو بصورت خودمختاری محدود فدرالی در چارچوپ قانون اساسی خدشه ناپذیر(البته در پایان هر سال مورد بازبینی و تصویب مجدد طرفین قرار می گیرد) بنا شده است.
در این کوتاه آمدن هم البته یدطولایی دارم و مسبوق به سابقه هستم. کسی که در برابر هویت و شناسه اش یعنی نامش نتواند مقاومت کند بدرد هیج چیزی نمی خورد. نام زیبای نیمای مان را برای هم وزن نمودن با نام سرورمان و البته خوشایند ایشان به نیمو تبدیل (غیررسمی )کردیم -تا اطلاع ثانوی البته!!- ای کاش دست که نه, حیف است اما دوربین این اندرو استنتون هم می شکست و این فیلم را هم نمی ساخت.-Finding Nemo -

. همدیگر را 6 سالی است که می شناسیم و با خصوصیات و خلق و خوی هم طییعتن باید در این مدت آشنا شده باشیم که تصمیم به ازدواج گرفته ایم. بله! آشنا شده ایم و با هم زندگی هم کرده ایم . در راستای بسیار سفرباید تا پخته شود خامی و در سفر باید شناخت دوست را مسافرتها هم رفته ایم. البته مانند هر دو انسانی در این زمین پهناور, تفاوت نظرهای مان هم پابرجاست که این یکی از دلایل جذابیت ونزدیکی و تاثیرگذار درموفق بودن رابطه مان در این مدت بوده و تصمیم به زندگی مشترک در ادامه همین تضارب آرایش ! بوده است. اصلن جذابیت از این بیشتر که یک کافر بی دین می خواهد با یک مسلمان خداپرست زندگی کند. البته در این زمینه باید آن همسر یکتاپرست را پرستید که حاضر شده من خودخوانده ی جهنمی اسفل السافلینی را دردرگاه خود بپذیرد. حالا می رویم که زندگی را بصورت رسمی! آغاز کنیم.
قراراست شهر مقدس هامبورگ و مردمان خوش مرامش همراه با پریان دریایی دریای الب ِ و رود السترش شاهد پیوند رویایی و آسمانی! این دو یار و دو دلداده ای باشند که دستهای وفا وصداقت خود را برهم نهاده و راهی سفر عشق شده اند تا در جاده های زرین صفا و محبت, شراب جاودانه شدن را نوش نمایند و همچون زورقی بر جویبار آرام زندگی , بسوی دریای خوبیها و خوشیها رهسپار گردند.
زندگیمان نیلوفری بادا
البته می خواستیم سنت شکنی کنیم و مراسم را ساده و خودمانی برگزار کنیم و به همان ماست و آب دوغ خیار (همان بادرنگ وطنی)بسنده کنیم و عوایدش را صرف مصارف خیرخواهانه و خدا و بنده پسندانه همچون سفر و گشت و گذاری بدور دنیا کنیم که با اشاره ملوکانه مقامات بالاتر دو جناح و ذکر این نکته حیاتی که آبروی اسلام عزیز در خطر است و آرزوها و ارمانهای زیادی برای این روز دیده شده ما هم مانند هر نمونه دیگری سرتسلیم فرود آوردیم و توبه و استغفار در پیش گرفتیم تا آن هنگام که مورد قبول افتاد. که اصولن پاسداشت حرمت این دو جناح محترم از اهم واجبات و از اصولی ترین اصول سیاست خارجی ماست. (هرچند به بهای قربانی کردن منافع کوتاه مدت داخلی خودمان تمام شود . باید با ابرقدرتها ساخت).در نهایت تبدیل شدیم به ماشین امضا کننده چک های سفید البته بدون حق وتو و اعتراض! روابط داخلی مان هم بر مبنای احترام متقابل به عقاید و اصول یکدیگرو بصورت خودمختاری محدود فدرالی در چارچوپ قانون اساسی خدشه ناپذیر(البته در پایان هر سال مورد بازبینی و تصویب مجدد طرفین قرار می گیرد) بنا شده است.
در این کوتاه آمدن هم البته یدطولایی دارم و مسبوق به سابقه هستم. کسی که در برابر هویت و شناسه اش یعنی نامش نتواند مقاومت کند بدرد هیج چیزی نمی خورد. نام زیبای نیمای مان را برای هم وزن نمودن با نام سرورمان و البته خوشایند ایشان به نیمو تبدیل (غیررسمی )کردیم -تا اطلاع ثانوی البته!!- ای کاش دست که نه, حیف است اما دوربین این اندرو استنتون هم می شکست و این فیلم را هم نمی ساخت.-Finding Nemo -

. همدیگر را 6 سالی است که می شناسیم و با خصوصیات و خلق و خوی هم طییعتن باید در این مدت آشنا شده باشیم که تصمیم به ازدواج گرفته ایم. بله! آشنا شده ایم و با هم زندگی هم کرده ایم . در راستای بسیار سفرباید تا پخته شود خامی و در سفر باید شناخت دوست را مسافرتها هم رفته ایم. البته مانند هر دو انسانی در این زمین پهناور, تفاوت نظرهای مان هم پابرجاست که این یکی از دلایل جذابیت ونزدیکی و تاثیرگذار درموفق بودن رابطه مان در این مدت بوده و تصمیم به زندگی مشترک در ادامه همین تضارب آرایش ! بوده است. اصلن جذابیت از این بیشتر که یک کافر بی دین می خواهد با یک مسلمان خداپرست زندگی کند. البته در این زمینه باید آن همسر یکتاپرست را پرستید که حاضر شده من خودخوانده ی جهنمی اسفل السافلینی را دردرگاه خود بپذیرد. حالا می رویم که زندگی را بصورت رسمی! آغاز کنیم.
قراراست شهر مقدس هامبورگ و مردمان خوش مرامش همراه با پریان دریایی دریای الب ِ و رود السترش شاهد پیوند رویایی و آسمانی! این دو یار و دو دلداده ای باشند که دستهای وفا وصداقت خود را برهم نهاده و راهی سفر عشق شده اند تا در جاده های زرین صفا و محبت, شراب جاودانه شدن را نوش نمایند و همچون زورقی بر جویبار آرام زندگی , بسوی دریای خوبیها و خوشیها رهسپار گردند.
زندگیمان نیلوفری بادا