Welcome to herati.co.uk. Introducing the great ancient city of Herat to the world.

رهایی مبارک

پرویز کامبخش دانشجویی که فقط به جرم چاپ و توزیع مقاله ای از اینترنت در مورد حق زنان در اسلام و در بین تعدادی از هم صنفی هایش به اعدام محکوم شده بود از زندان آزاد شده و توانسته به سلامتی از کشور خارج شود
.
حکم آزادی را کرزی داده است و البته با تاخیر اعلام شده تا از واکنشهای احتمالی روحانیون! (ملاها) جلوگیری شود. البته دو سال اندی از زندگی جوانی را با زندانی کردنش بر هدر دادند که البته ترکش های رفتارهایی که در این مدت با او شده تا آخر عمرش  و در کنارچشمانش خواهد بود.
متاسفانه هنوز این ملاهای اسلامی که برداشت خود را از دین مطلق می دانند و هر که را که مانند آنان نیاندیشد کافر و مستحق عذاب ,در 1400 سال قبل سیر می کنند و نفهمید ه اند که در دنیای امروز جواب یک مقاله را با حکم اعدام و زندان وشکنجه نمی دهند. اگر دین خود را برحق میدانید و خود را قوم برگزیده و نظر کرده, خوب جواب پرسشهای بیشمار و تناقضات گوناگون را با زبان بدهید نه همچون اسلافتان باشمشیر. این سر بر دار کردنهایتان و تهدیدهایتان هم نشانی جز ضعف و ترس از آگاهی مردم ندارد و بیشتر فصل کننده است تا بوصل رساننده
همین عکس العمل های احساسی و غیرتی شماست که از یک دانشجوی ناشناس بعنوان قهرمان آزادی بیان در سطح جهان یاد می شود و صد هزار نفر برای آزادیش از زندان درخواست می دهند و بیانیه امضا می کنند. آز آبروی نداشته تان هم صحبتی نشود برایتان بهتر است
.
بهرحال از آزادی کامبخش مسرورم و امید که کامبخش های دیگری هم که در زندان جهالت تنها بخاطر عقیده شان بسرمی برند رهایی خود را بازیافته و کام خانواده های خود راشیرین کنند چراکه این احکام قرون وسطایی جز نشانی از بربریت و وحشیگری چیزی ندارد و اصولا این 
شایسته هیچ انسانی نیست که حکم مرگ همنوع خود را بدهد.


بقول فریدون مشیری 
تو از آیین انسانی چه میدانی
اگر جان را خدا داده است
چرا تو باید بستانی


از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

بیش از یک سال است که گرد و غبار این وبلاگ را فراگرفته و نتوانسته ام مطلبی تازه بنویسم. حالا فرضتی فراهم آمد تا تارهای عنکبوت زده را پاره و متلاشی کنم. بهانه ی علت تاخیر را , دوست دارم گرفتاریهای شخصی قرار دهم تا هر چیز دیگری .

این پست تازه هم مصادف شده با آغاز ماه رمضان. به این فکر می کردم حالا رمضان به کنار, آخرین باری که به قصد راز و نیاز با خداوند به مسجد رفتم کی بود؟

جواب این سوال آسان چند لحظه ای زمان می خواست تا بکاوم آن گذشته های دور را. در همین ماه بود.

دقیقا ده سال پیش.

مکان: مشهد, خیابان شیرازی یا بالا خیابان بقول محلی(اگر اسمش تغییر نیافته باشد) مسجد نجفیها زمان: نماز ظهر و عصر

البته در لندن یکی دو باری مسجد رفتم نه به قصد تقرب بلکه یک بار برای مجلس ترحیمی و تسلی دادن به دوستی در غم از دست دادن عزیزش, یک بار هم به اصرار شدید دوست دیگری اکراهانه و مجبورانه به مرکز اسلامی لندن رفتم. آن هم در رمضان بود. آخرش هم افطاری دادند که آنرا هم بخاطر فیض بیشتری که نصیب همان دوست کنم به او دادم. آخر می گفت این افطاریها و نذریها ثواب دارد.

حالا که فکر می کنم می بینم همان ده سال پیش مسجد رفتنـــم هم با توصیه ی عزیز دیگری بوده . شاید بگویند خانه از پایبست ویران بوده که جوابش منفی است. اصلن مگر میشود؟ در هفت سالگی مکبــر مسجد بودم و در هنگام صلاه ظهر! دوان دوان و با اضطراب از مکتب سوی مسجد می رفتم تا نکند خدای نکرده نمازم قضا شود و مهمتر از آن از انجام آن مسًولیت تاریخی که همان مکـبــری بود و خلقی هم در انتظار و چشم براهم باز بمانم.

چه بودیم و چه شدیم. از دنیای دین به عالم یقین رسیدیم.

می گوید: توبه کن لامصب!
می گویم: برو بابا حال داری. درهای رحمت خداوندی که همیشه باز است آنهم به وقتش.

طولانی شد .....

پس نوشت: یک سالی هست که با این کیبورد بدون برچسب انگلیسی به فارسی ننوشته ام . چقدر سخت است پیدا کردن الف لام میم را.

اولین و آخرین برخورد

در یک رابطه دوطرفه دوستانه, تجاری , سیاسی, مجازی و ... اولین برخورد و نگاه است که همیشه در ذهن باقی می ماند. در هنگام جدایی و طلاق , بدرقه عزیزی و خداحافظی هم آخرین نگاه و آخرین حرف. عکس العمل ها و قضاوت های بعدی هم بر اساس همین ذهنیت هاست که شکل می گیرد.

پس نتیجه می گیرم:.

اولین برخورد به مثابه اهمیت آخرین برخورد است..
The first impression is as important as the last one.

پاداش حمله, قهرمانی است : Euro 2008

قهرمانی ماتادورهای اسپانیایی به دلم چسبید. فوتبال زیبا و تهاجمی و تکنیکی مزدش را گرفت و عدالت خداوندی هم بر روی زمین برقرار شد و انتقام اشک های به ناحق ریخته ی 4 سال پیش , پس از قهرمانی یونان هم گرفته شد. بیشترین گل زده, بیشترین تعداد شوت به سوی دروازه حریفان و البته بهترین گل زن مسابقات در چهره دیوید ویا.


مسابقات این دوره از جذابیت زیادی برخوردار بود و حتی می توانم آنرا بهترین تورنمت فوتبال اروپایی در 20 سال اخیر بنامم و آنرا در ردیف جامهای جهانی که در مکزیک در سالهای 70 19و 1986 برگزار شد قرار دهم

Getty Images منبع تصویر

پیروزی اسپانیا دارای اهمیت و ارزش سیاسی هم هست و می تواند در اتحاد (هر چند موقتی) مردمان اسپانیا هم نقشی داشته باشد. هر چه نباشد حداقل سه بازیکن اصلی و ارزنده اسپانیا (پویول, انیستا و ژاوی که بهترین بازیکن جام هم شناخته شد) در بارسلونا و منطقه کاتالان بازی می کنند. پس یک امتیاز منفی برای جدایی طلبان .



جدای اسپانیا و نسل طلایی بازیکنان جوانش و اولین قهرمانی اش پس از 44 سال, تیم های دیگری هم نقش ارزنده و مثبت خود را ایفا کردند.

* ترکیه: شجاعت و غیرتشان همه را به تحسین واداشت و نشان دادند آن مقام سومی جام جهانی شان آنچنان شانسی و بختکی هم نبوده است. لحظات دلهره آورو شادی بخشی را از خود برجای ماندند.

*نارنجی پوشان هلندی که قلب ها را محسور پاهای جادوگر خود کردند و باز یاد و خاطره فوتبال شناور ابداعی کرویف 1974 و مثلث طلایی اواخر دهه 80و اوایل 90 را در اذهان زنده کردند. شاید اگر آن حادثه خانوادگی برای بلهروز مدافع هلندی پیش نمی امد ....

*روسها که نشان دادند با یک ستاره (آرشوین), 10 یار در خدمت تیم و یک مربی فهیم و بادانش و درجه یک می شود هم زیبا بازی کرد و هم نتیجه گرفت.

*آلمان. بخاطر گل بالاک به اتریش!

* از یونان و ایتالیا هم که با ضدفوتبال بازی کردن به درجه و مقامی درخورشان هم نرسیدند تشکر ویژه می شود.

بهترین لحظه ورزشی تورنمت: گل مساوی ترکیه در برابر کرواسی در دقیقه 122

بهترین لحظه غیرورزشی جام هم برایم آن هنگام بود که پس از پیروزی هلند برفرانسه بازیکنان هلندی دست بچه های خود راگرفتند و با خود به داخل زمین آوردند. نشانگر پیوند مستحکم خانواده و فوتبال و البته من هم برای اینکه سهمیه تماشای فوتبالم در آینده قطع نشود این را گفتم.

پی نوشت: آز انجاییکه می گویند در هنگام خوشی به یاد درگذشتگان و پیش کسوتان و قدیمی ها هم باش جا دارد از تلاشهای بزرگمرد عرضه ایثار و حماسه رائول بزرگ (علیه آلاف تحیت و الثتا) هم یادکی کنیم و خاطره اش را پاس بداریم.

2. از انتخاب نشدن رونالدو در تیم منتخب یوفا هم مشعوف گردیدیم.

3. به قدرت پیش بینی خود هم ایمان آوردیم. نظری که 20 روز پیش و قبل از اولین بازی اسپانیا در برابر روسیه دادم:
آب زنید راه را, مژده مژده... امشب قهرمان وارد می شود. لینک.
. .

در پاسخ به عرفان عزیز و دعوت وبلاگی

مقدمه: عرفان عزیز یا همان حرف حساب خودمان در وبلاگش نظرم را درمورد سوالی که یوزپلنگ عزیز مطرح کرده خواسته است.

بحث در مورد واقعه ای است که در دانشگاه زنجان ایران اتفاق افتاده و در آن گویا استاد دانشگاهی - دکتر مددی نامی- قصد انجام عمل خلافی با دختر دانشجویی را داشته و دختر و دیگر دانشجویان که از قصد استاد آگاهی داشته اند با نیت و پلان قبلی ودرست کمی قبل از سربزنگاه! غافلگیر می کنند استاد را و فیلم و عکسش را هم در اینترنت منتشر می نمایند.

برای منی که از متن بدورم و از چند و چون دقیق قضایا هم ناآگاه نظر دادن شاید مشکل تر باشد. ولی سعی می کنم اجابت کنم بنا بر احترام به دوست عزیزی و نظرم را بر اساس داده های موجود که البته هنوز در محکمه ای به اثبات نرسیده بیان کنم. وبلاگ یوزپلنگ عزیز را دیدم ولی کامنت های سایت بالاترین را نه هنوز.

در پیش نظر می گویم از نیت انسانها بی خبرم. اگر این اتفاق در شرایط معمولی اتفاق می افتاد و اگر شائبه سواستفاده از موقعیت شغلی هم پیش نمی امد از انجاییکه دوطرف درگیر انسانهای عاقل و بالغی بودند نیازی به چنین بحثهایی هم نبود. ولی حال این مساله به این صورت مطرح شده که انسان شروری می خواسته از دختر نجیبی سواستفاده کند و البته موقعیت شغلی اجتماعی استاد هم بر حساسیت ها افزوده است.

. پس سوال این است اگر من نوعی در موقعیت این 4 عنصر درگیر(وزیر-استاد - دختر و دانشجویان ماجرا) و پس از انجام ماجرا بودم چه می کردم؟

1. اگر وزیر بودم دستور پیگیری می دادم. دفاعیات استاد موردنظر را می شنیدم . بخاطر احترام به جو عمومی, استاد مورد نظر را تا روشن شدن حکم دادگاه منفصل از خدمت می کردم . اگر بی گناهی اش در دادگاه ( بر فرض وجود دادگاهی عادل)ثابت می شد تشویق و ارتقا درجه را مدنظر قرار می دادم. کمیته تحقیقی تشکیل می دادم ودرصد و میزان قوع چنین اعمالی را در محیط درس و دانش بررسی می کردم و دستورات پیشگیرانه ای را هم ضمیمه می کردم.

2. اگر جای استاد بودم استعفا می دادم. در آن صورت دو حالت داشتم. الف: یا که این عمل را توطئه ای می دانستم برای خراب کردن نام و حیثیتم و سعی می کردم با استفاده از تمامی ابزارهای قانونی اعاده حیثیت کنم و نامم را احیا کنم.
ب. در صورت داشتن سو نیت شخصی عذاب وجدان می گرفتم. به ضعف نیروی درونی ام پی می بردم . عذر خواهی رسمی منتشر می کردم . در گوشه ای آرام بدنبال تحقیق و کسب دانش می رفتم. به فکر بازسازی خانواده و زندگی از دست رفته ام می افتادم. یوزپلنگ عزیز گفته خود را از پنجره بیرون می انداخته ولی چون من از بلندی می ترسم و با خودکشی هم میانه خوبی ندارم از این کار منصرف می شدم!

3. جای دختر بودن از همه مشکلتر است. تا دیروز یک دانشجوی ساده بودی که (شاید) سرت را پایین می انداختی و دنبال درس و مشقت بودی ولی امروز شده ای یک سلبرتی ناخواسته و نقل محافل و مجالس. مایه تاسف عده ای و تمسخر دیگرانی. مهمتر اینکه قصد و هدف اصلی دختر و دانشجویان بر من نامشخص است. عکس العمل من در این صورت بستگی به میزان حمایت خانواده و دوستانم از من داشت. اگر از طرف خانواده ام طرد می شدم (با توجه به فضای بسته و مردسالارانه برخی خانواده ها) زندگی در آن شرایط را مطلوب نمی دانستم و سعی می کردم مکان زندگی ام را تغییر دهم. به کشور دیگری بیایم و زندگی جدیدی را آغاز کنم. (اگر این شرایط برایم مهیا نبود مجبور بودم مهیا کنم.)

اگر حمایت نزدیکانم را داشتم با توجه به اینکه اگر قصدم بدام انداختن انسان شروری بوده به این کارم افتخار می کردم و می بالیدم و یا سعی می کردم از فرصت پیش آمده نهایت استفاده شغلی درسی سیاسی اجتماعی را ببرم. گرچه در شرایط ایران مشکل است این کار. (وقتی نیما خودخواه میشود).

4. اگر جای یکی از دانشجویان بودم که باز هم چون به وظیفه شهروندی ام عمل کرده بودم به این کارم افتخار می کردم و باز هم همین عمل را در صورت قرار گرفتن مجدد در همین موقعیت انجام می دادم. فقط در آنصورت آرزو می کردم در ایران نبودم تا بجای انتشار مجانی آن در یوتیوب, آنرا به روزنامه ای می فروختم تا مایه ای هم به من می رسید و مشکلات خرج تحصیلم هم کمتر می شد.

این کامنت خودخواهانه پولی مالی را جدی نگیرید. شرایط ویژه این روزها اقتضای هر کاری را می کند!!

ثبت است بر جریده عالم دوام ما...

باز تابستان است و بازار مجالس و پارتی ها داغ . برای من که همیشه در اینگونه مجلس ها تنها نقش یک شرکت کننده صرف را داشتم کمی فرق می کند این بار. مصداق همان همیشه شعبون یک دفعه هم رمضون شده ایم صاحب مجلس. حالا با نزدیک شدن به زمان مورد نظر حساسیت ها و استرس ها و تکاپوها هم بالا رفته و همه هم بدنبال این هستند که این جشنی که قرار است تنها برای یک بار انجام گیرد با دقت کامل و بدون نقص انجام شود.

البته می خواستیم سنت شکنی کنیم و مراسم را ساده و خودمانی برگزار کنیم و به همان ماست و آب دوغ خیار (همان بادرنگ وطنی)بسنده کنیم و عوایدش را صرف مصارف خیرخواهانه و خدا و بنده پسندانه همچون سفر و گشت و گذاری بدور دنیا کنیم که با اشاره ملوکانه مقامات بالاتر دو جناح و ذکر این نکته حیاتی که آبروی اسلام عزیز در خطر است و آرزوها و ارمانهای زیادی برای این روز دیده شده ما هم مانند هر نمونه دیگری سرتسلیم فرود آوردیم و توبه و استغفار در پیش گرفتیم تا آن هنگام که مورد قبول افتاد. که اصولن پاسداشت حرمت این دو جناح محترم از اهم واجبات و از اصولی ترین اصول سیاست خارجی ماست. (هرچند به بهای قربانی کردن منافع کوتاه مدت داخلی خودمان تمام شود . باید با ابرقدرتها ساخت).در نهایت تبدیل شدیم به ماشین امضا کننده چک های سفید البته بدون حق وتو و اعتراض! روابط داخلی مان هم بر مبنای احترام متقابل به عقاید و اصول یکدیگرو بصورت خودمختاری محدود فدرالی در چارچوپ قانون اساسی خدشه ناپذیر(البته در پایان هر سال مورد بازبینی و تصویب مجدد طرفین قرار می گیرد) بنا شده است.

در این کوتاه آمدن هم البته یدطولایی دارم و مسبوق به سابقه هستم. کسی که در برابر هویت و شناسه اش یعنی نامش نتواند مقاومت کند بدرد هیج چیزی نمی خورد. نام زیبای نیمای مان را برای هم وزن نمودن با نام سرورمان و البته خوشایند ایشان به نیمو تبدیل (غیررسمی )کردیم -تا اطلاع ثانوی البته!!- ای کاش دست که نه, حیف است اما دوربین این اندرو استنتون هم می شکست و این فیلم را هم نمی ساخت.-Finding Nemo -

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
. همدیگر را 6 سالی است که می شناسیم و با خصوصیات و خلق و خوی هم طییعتن باید در این مدت آشنا شده باشیم که تصمیم به ازدواج گرفته ایم. بله! آشنا شده ایم و با هم زندگی هم کرده ایم . در راستای بسیار سفرباید تا پخته شود خامی و در سفر باید شناخت دوست را مسافرتها هم رفته ایم. البته مانند هر دو انسانی در این زمین پهناور, تفاوت نظرهای مان هم پابرجاست که این یکی از دلایل جذابیت ونزدیکی و تاثیرگذار درموفق بودن رابطه مان در این مدت بوده و تصمیم به زندگی مشترک در ادامه همین تضارب آرایش ! بوده است. اصلن جذابیت از این بیشتر که یک کافر بی دین می خواهد با یک مسلمان خداپرست زندگی کند. البته در این زمینه باید آن همسر یکتاپرست را پرستید که حاضر شده من خودخوانده ی جهنمی اسفل السافلینی را دردرگاه خود بپذیرد. حالا می رویم که زندگی را بصورت رسمی! آغاز کنیم.


قراراست شهر مقدس هامبورگ و مردمان خوش مرامش همراه با پریان دریایی دریای الب ِ و رود السترش شاهد پیوند رویایی و آسمانی! این دو یار و دو دلداده ای باشند که دستهای وفا وصداقت خود را برهم نهاده و راهی سفر عشق شده اند تا در جاده های زرین صفا و محبت, شراب جاودانه شدن را نوش نمایند و همچون زورقی بر جویبار آرام زندگی , بسوی دریای خوبیها و خوشیها رهسپار گردند.

زندگیمان نیلوفری بادا


افغانستان و اسراییل


اخیرن عکسی منتشر شده که حاکی از دیدار و گفتگوی همسر سفیر افغانستان در کانادا با سفیر اسراییل در این کشور است و باز بحثهای قدیمی مربوط به داشتن و یا نداشتن رابطه سیاسی میان افغانستان و اسراییل مطرح گردیده است.


رابطه و اساس سیاست خارجی یک کشور باید بر پایه و اقتضای منافع ملی آن کشور باشد نه بر اساس علایق و خواسته ها و دنباله روی از کشورهای منطقه. اگر بنا بر نداشتن رابطه با کشوری باشد که حکومتهای ایران, پاکستان, عربستان سعودی و روسیه (بعنوان نماینده و میراث دار اتحاد جماهیر شوروی) که مسببان اصلی خارجی برای وضعیت کنونی افغانستان هستند اولویت بیشتری برای قطع ارتباط دارند. (منظور من قظع رابطه با کشورهای موصوف نیست, بلکه اولویت بندی است.

اگر می خواهیم قطع رابطه کنیم بخاطر خوشایند کشورهای عربی و منطقه که نباید فراموش کنیم کشوری مانند مصر که بدترین خسارات را از جانب اسراییل دیده حالا منافعش ایجاب می کند که با اسراییل رابطه داشته باشد. ترکیه هم همینطور. سوریه هم که اعلام کرده ملاقاتهای رسمی با مقامات اسراییل دارد. بر این لیست اضافه کنید ملاقاتهای گاه و بیگاه و مخفیانه و آشکار کشورهایی همچون قطر و کویت و امارات و ...

از عرفات فقید و محمود عباس (رهبران فلسطین)هم که فلسطینی تر نیستیم که با اسراییل پیمان صلح امضا کرده اند. بخاطر ظلم و ستم ایجاد شده به فلسطینی ها کاسه ای داغتر از آش و دایه مهربانتر از مادر هم نشویم.بگذاریم فلسطینی ها خودشان برای سرزمین پدری شان تصمیم بگیرند نه اینکه ما از هزاران کیلومتر آنطرفتر رهبرانشان را خاین و بی سواد بدانیم و برایشان تعیین تکلیف نماییم.


همین رهبران بودند که تا هنگامی که به فایده شان بود جنگ و انتفاضه را پیش بردند و قهرمان و مبارز خوانده می شدند و آن هنگام که صلاح مردم خود را در صلح و سازش با رقیب یافتند و منافع و مصالح خود را و مردمشان را قربانی خواسته های دیگران نکردند شدند خاین و بی سواد و ناآگاه.

.در همین صفوف برادران ! طالب و القاعده هم کم فلسطینی ندیده ایم که علیه مردم و دولت افعانستان جنگیده اند.


حال این سئوال را مطرح کنیم که ضرر داشتن رابطه با اسراییل چیست و اصولا تا کنون اسراییل چه ضربه ی مستقیم و یا غیرمستقیمی بر وطن و هموطنان ما وارد کرده است؟

اگر روابط با اسراییل هم بنا بر اصول رسمی دیپلماسی, استقلال و احترام متقابل انجام شود من از این رابطه استقبال می کنم. نظرمن در ارتباط با کشور فلسطین و هر مملکت و حکومت دیگری هم همین است. افغانستان جدید باید این را به دنیا نشان دهد که کشوری است صلح طلب و آماده همکاری و داشتن ارتباط حسنه با تمامی کشورها مطابق همان اصول ذکر شده


این نظر را در بخش نظرات سایت کابل پرس نوشته بودم. برای اطلاع از نظرات دیگران به این آدرس مراجعه نمایید.

بزرگترین و پرجمعیت ترین زندان دنیا



اگر درگوشه کافی شاپی نشسته اید و با دوستان خود پیاله چایی می نوشید.

اگر مشغول خرید مایحتاج روزانه خود از سوپر مارکتی هستید و چشمتان بدنبال آخرین تخفیف های فروشگاه است.

اگر به آلوده نکردن محیط زیست اهمیت میدهید و ازوسائل نقلیه عمومی مانند اتوبوس بجای ماشین شخصی استفاده می کنید.

اگر صبحگاهان در پارک نزدیک خانه خود نرمش می کنید.

اگر هم که حوصله تان از دنیا و زندگی و مشکلاتش سرآمده و تصمیم قطعی برای خودکشی گرفته اید و برای مثال روش سقوط ازیک بلندی, پل و یا دره را بعنوان شیوه مورد علاقه برای آزادی خود برگزیده اید.

در همه حال لبخندی بر لب داشته باشید.
چرا که در بریتانیا برادر بزرگتر همیشه به شما می نگرد و مراقب شماست.

انگلستان با بیش از 4 میلیون تلویزیون مدار بسته
(سی سی تی وی) -یعنی برای هر 14 نفر یک دوربین - مقام اول را از این حیث در دنیا دارا است و عملن به بزرگترین زندان سربازجهان تبدیل شده است . اگر هم در لندن زندگی می کنید احتمال دارد روزانه دوربین ها تا 300 به شما لبخند بزنند و به اصطلاح شکارتان کنند.
*

نقاشی روی دیوار از بنسکی هنرمند گرافیتی


در مقابل اعتراض همیشگی گروههای لیبرال و مدافع حقوق بشربه حکومت در سلب آزادیهای فردی , دولت هم چنان پرتوان و پرتحرک به گسترش سیستم مراقبتی خود ادامه می دهد و در حال حاضر وزارت داخله بیش از 300 میلیون پوند در سال (78 در صد بودجه سالیانه اش برای جلوگیری از جرم و جنایت) را به این امر اختصاص می دهد.

پلیس چه می گوید؟

گرچه پلیس به نقش مثبت استفاده از این تکنولوژی در به دام انداختن تبهکاران اشاره می کند و بعنوان مثال دوربینها مجهز به سیستم اسکن و تطبیق چهره حتی در میان جمع هستند و البته آمار دستگیریهای پس از جرم و چنایت را ارائه میدهد ولی افزایش روزافزون قتل و جرح بخصوص استفاده از سلاح سرد در میان نوجوانان انگلیسی این واقعیت را مطرح کرده که برای پیشگیری از این معضل به شیوه های دیگری هم باید متوسل شد و ایده زندان بزرگ به تنهایی پاسخگو نیست.

هم اینک طرحهایی از قبیل بازرسی کودکان بیش از ورود به مکتب و به خدمت گرفتن وسایل اسکن کننده همانند آنچه در فرودگاهها و میدانهای هوایی استفاده می شود و افزایش مدت محکومیت برای حمل کنندگان سلاحهای سرد و گرم مورد بحث قرار گرفته است.


در مدت 5 ماه پس از آغاز سال 2008 تا کنون, بیش از 100 مورد حمله اکثرن با کارد در شهر لندن به تنهایی صورت گرفته که در 33 بار آن, لندنیان در ماتم از دست رفتن جان جوانانشان نشسته اند.** . اوج فاجعه زمانی آشکار میشود که بدانیم بیشترگروههای حمله کننده و خلافکار, نوجوانان 12 تا 18 ساله و دلسرد از درس و مکتب هستند . حتا در موردی پسری 7-8 ساله چاقو بدست در محل حادثه ای دیده شده است.

این مشکل بصورت بحران و یک نگرانی اجتماعی عمومی برای خانواده ها درآمده و
انتقادات از پلیس و دولت هم شدت بیشتری گرفته است.حزب حاکم هم اگر می خواهد انتخابات آینده را به رقیب واگذار نکند (همانگونه که در انتخابات محلی هفته گذشته شکست را پذیرفت ) باید برایش چاره ای اساسی تر بیاندیشند و با گروههای منظم بحران زا مقابله جدی تری نماید.

منابع آماری:
*. آمار سال 2006. به نقل از روزنامه گاردین
** Evening Standard, چهارده می 2008

خالق آثار بنسکی عکسها از فلیکر. (Bansky)-

مرسدس 55,000 پوندی و مشکل پارک کردن در لندن

این واقعه دیروز در لندن اتفاق افتاد. راننده ای اتومبیلش را در جنوب لندن برای دقایقی پارک می کند و پی کارش میرود. دقایقی بعد, مامور ترافیک هم از راه میرسد و متوجه پارک غیر قانونی مرسدس اس کلاس میشود به یگان ویژه برای بردن ماشین اطلاع میدهد. مشکل هم از اینجا شروع می شود که ماموران خودروی مخصوص حمل, دچار اشتباه محاسباتی می شوند و این چنین صحنه ای بوچود میاید و ماشین گران قیمت معلق در زمین و هوا و در فاصله بسیار کمی از برخورد به زمین باقی می ماند.


نیم ساعت بعد تیم دیگری میاید و بحث و مشاجره ای با تیم قبلی در می گیرد. و سرانجام بعد از ساعتی و به کمک جرثقیل دوم ماشین به سلامت (؟) به زمین بازمی گردد. در این مدت ترافیک بسیار شدیدی هم در خیابان بوجود آمده است.

داستان پایان جالبی هم دارد. ماشین را به گاراژ نمی برند و آنرا در همان جا رها می کنند و از خیر بردنش میگذرند!. شهر داری بخش (اداره ترانسپورت لندن) به اشتباه ماموران خود اذعان می کند و از راننده هم عذرخواهی. ماموران را هم به دوره بازآموزی می فرسنتد.

راننده هم تا کنون باید اتومبیلش را به تعمیرگاه برده باشد تا موتورو فیلترو روغن و بنزینش را چک کنند.
منبع خبری و عکس: Evening Standard

پی نوشت:
مطلب را همانگونه که درمنبع
آمده بود وارد کردم ولی از عکس و نظرها مشخص می شود که مرسدس از نوع ای- کلاس است و قیمتش هم 20-25 هزاری ارزانتر. البته صرف نظر از مدل و قیمت مرسدس پیامش در این است که مامورانی که خود وظیفه روان سازی ترافیک را دارند سد معبرمی کنند و مشکل آفرین می شوند و مزاحم.

.

مگر این پنج روز دریابی ....

امروز خبردرگذشت یکی از دوستانم را شنیدم. باور نکردنی, ناگهانی و شوک برانگیز.

آخرین بار هفته پیش دیدمش, با همان خوشرویی و لبخند همیشگی . برای دیدن مادرش به آفریقای جنوبی می رفت. سفر خوشی برایش آرزو کردم و قرار شد عکسهایش را از آنجا برایم بفرستد. امروز اما, خبر مرگش را از خواهرش شنیدم. نمی دانستم چه بگویم. ...تنها آرزوی صبر برای خانواده اش در غم فراق....

راکل, در هنگام مرگ تنها ۳۱ سال سن داشت. روانش شاد

نصایح پدری

بچه ها معمولن اولین دانسته های ادبی شان را در دوران مکتب و مدرسه می آموزند و البته در کنار مکتب و درس نباید از نقش والدین و اطرافیان غافل شد. شاید سهم این نقش با توجه به بوجود آمدن وسایل جدید آموزشی مانند تلویزیون و اینترنت کمرنگتر شده باشد ولی هنوز هم اطرافیان کودک و خصوصن والدین ایفاگر نقش همیشگی خود (اولین و تاثیرگزارترین معلم) هستند.

غرض از این مقدمه کوتاه این بود که دیروز به این فکربودم که من چه چیزهایی را از کتاب و نوشته و درس فراگرفتم و چه مسائلی را برای اولین بار در خانه آموختم. چه آن هنگام که زمستان سردی بود و بخاری نفتی و کرسیی و همه زیر کرسی جمع می شدیم وبی بی جان اوسنه (داستان) "هفت برار و یَک خوهر"را نقل میکرد و چه آن زمان که پدر در راه خانه می گفت: این نصیحتی که به شما می کنم را به خاطر داشته باش. تکرار این نصایح که به مناسبتهای مختلف بیان میشد و در هر کدام هم نکته ای نهفته بود برای پسری هفت- هشت ساله باعث ماندگاریشان در ذهن شد. نصایحی که شاید از نسلی منتقل شده بود و شاید هم انتظار پدر این بوده و هست که من هم به نسل بعد انتقال دهم. البته اینکه من چقدر با این نصایح موافق هستم و اصولن نسل آی پاد و پلی استیشن چقدر آنرا می پذیرد بحث دیگری است.

نمونه هایی از نکته هایی که برای اولین بار در خانه(از پدر و اطرافیان) آموختم - غیر کلیشه ای تر هایش را و کمتر شنیده شده هایش را-فبل از آنکه در کتابی بیینم و یا از معلم و استاد و رفیقی بیاموزم را در اینجا ثبت می کنم.

منظور از غیر کلیشه ایش این است که مثلن من :
این دغل دوستان که می بینی ....مگسانند گرد شیرینی
و یا
نان که از کیسه مهمان بود.....حاتم طایی شدن آسان بود و ..... را قبل از اینکه در کتاب بیننم از پدرم شنیده بودم.

نام نیک

گرنام نیک خواهی فرزند همیشه
بیاموز ای برادر! قرآن و خط و پیشه
گراو خطی نخواند و پیشه ای هم نداند
ناچار گاو چراند در کوه و دشت و بیشه
گر کار گاو چرانی از دست وی نیاید.
ناچار پیشش آید کلنگ و بیل و تیشه
گر کار تیشه و بیل از دست وی نیاید
مانند سگ بگردد او دربدر همیشه

نگاه ماتریالیستی! به دنیا

پدر زر است و مادر زر است و برادر زر
اگر غلط نکنم لطف کردگار زر
زور مکن, زار مکن, زر بفرست
زر بر سر هر سنگ ریزی نرم شود

ارزش قلم

قلم ترجمان بزرگان بود .......... قـلـــم بهتر از تیغ بـــــرّان بود
کسی که ندارد شجاع از قلم ......... خری دان که در زیر پالان بود

سرگرمی و طنز

همان پهلوانی که دیدی منم ......... جلنگ کدو از زمین بر کــــــنم
به آب روان پر کنم حوض را ........ به گرز گران بشکنم جوز را
....

دروغ میگم دروغهای سرافراز شتر بر کیک* سوار شد رفت به شیراز
.....
کیک بر سر گفتار شد .....یک لگد زد هفتاد ود و فیل مردار شد

مذهبی **

بوبکر یارغار, عمر مهر درّه دار, عثمان شهسوار, علی فتح خیبر است

بوبکر چون درخت, عمر چو شاخ او, عثمان چو برگها علی میوه بر سراست

بوبکر چو آسمان, عمرهم ستارگان, عثمان طلوع صبح ,علی روز انور است

هر کس از این چهار یکی را خلاف گفت کمتر زخرس و خوک یهودان خیبر است

......

-------------------------------------------------------
* کیک نام حشره ریزاندامی است همانند پشه

** با این مذهبی هایش موافق نیستم و اصولن صحبت از علی و عمرو دین در این سال و روزگار را وقت تلف کنی می دانم. ولی خب بنا بر اتفاق! این اسامی بخشی از دوران کودکی من بوده اند و راه فراری هم نداشتم.

پی نوشت: آخرین باری که پدر و مادرم را دیدم کریسمس بود و باز تا تابستان و ماه جولای که به دیدنشان بروم. وقتی بزرگتر میشویم و گرفتار کارو زندگی شخصی کمتر فرصت میکنیم تا ابراز علاقه مستقیم نسبت به والدین کنیم. شاید هم مساله شرم باشد و عدم احساس نیاز ولی بهر حال برای یک بار دیگرباید بگویم که پدرم و مادرم! دوستتان دارم!

! در شیراز نماز باران می خوانند, در لندن برف میاید

امام جمعه محترم شهر شیراز از مومنان و نمازگزاران درخواست کردند برای رفع مشکل خشکسالی از خداوند درخواست برف و باران کنند. (لینک فارس نیوز). امروز صبح که از خواب برخاستم دیدم که بلــــــــه! دعاها و نمازها مستجاب شده است و درهای رحمت خداوندی هم گشوده. از آسمان عوض باران , برف می بارد. البته تنها مشکل این بود که این برف نه در شیراز که در لندن می بارید.

ضمن تشکر از سخاوتمندی خاص امام جمعه محترم از این درخواست خیرخواهانه, خواهشمندم در نمازهای بعدی آدرس دقیقتری بدهید تا مومنان واقعی از این نعمت الهی بهره مند شوند. کافران لندن نشین به اندازه کافی باران را در طول سال تجربه می کنند. مطمئن هستم دفعه آینده موفق خواهید شد.

چند عکس از برف امروز لندن (پشت دیوار خانه مان البته! این را هم بگذارید به حساب تنبلی روز یکشنبه). این برف بهاری به همان سرعتی که آمد به همان سرعت هم آب شد.







پی نوشت: در آن یکشنبه ای که در لندن برف آمد همزمان شده بود با روز حمل مشعل المپیک چین (پکن 2008). این برف را هم به جنبش آزادیخواهی تبت هم ارتباط دادند. چطور؟ آخر اعتقاد داشتند این برف آمده بود تا مشعل را خاموش کند. متاسفانه برف چندان با تبتی ها هم همیار نبود و درست در هنگام آغازمراسم بند آمد!

ره آورد "رم"


فرصتی دست داد برای سفر کوتاهی بیرون از این مملکت ابری و دلگیر. نامهای مختلفی در ظرفی قرار گرفت: پراگ, پاریس ,بارسلون و ... و سرانجام قرعه بنام "رم" افتاد. ته دلم خوشحال بودم. حداقل جایی گرمتر از لندن میروم.مقدمات این سفر فراهم شد وموعدش هم فرارسید. از همان ابتدا معلوم بود که ماه و خورشید و فلک میخواهند دست در دست هم نهند تا شروع خوبی برای این مسافرت کوتاه داشته باشیم. بیدار شدن و آمادگی به موقع! فراموش نکردن مدارک!آرامش عجیب میدان هوایی هیترو و check- in برق آسایش همه نشانه های ابتدایی بود. حتی تاخیر 40 دقیقه ای پرواز هم خمی به ابروی مان نیاورد و در ساعت 8 صبح بود که خودمان را در درون طیاره بریتیش ایرویز و کاپیتان (پیلوت) جوانش (حداقل صدایش اینگونه می نمود)یافتیم. هنوز لندن میان خواب و بیداری بود که هواپیما از زمین برخاست...
بر فراز کوههای آلپ و با عبور از فرانسه به ایتالیا رسیدیم.

Click to view larger picture size"برای دیدن نمای بزرگتر عکسها بر روی آن کلیک کنید"

اگر در فرودگاه "لئوناردو داوینچی" که نزدیکترین میدان هوایی به مرکز شهر است به زمین بنشینی, قطار و تاکسی مهیاست برای رفتن به مرکز شهر. تکت قطار هر نفر 11 یوروست که هر 30 دقیقه از ایستگاه حرکت میکند و نرخ تاکسی هم حداکتر 40 یورو. نام ایستگاه مرکزی قطار هم ترمینی (Stazione Termini) است. از ایستگاه تا هتل هم راهی نبود. ولی یکجور شلوغی خاصی دوروبر ترمینال بود. خارجیهای فراوان (که با توجه به میزان زیاد خارجی در لندن جای تعچبی نبود) بساطیها و دست فروشها که همه جیز میفروختند از سوغاتی های رم گرفته تا کیفهای دستی بدلی بربری و لویی وتون. و ترافیک عجیب و بی قانونش که ماشینها حتی بر روی خط عابر پیاده هم توقف نمی کردند. و البته چیزی که از قبل برای آن آمادگی گرفته بودم: تعداد فراوان موتورسیکلت ها که چپ و راست از کنارت می گذشتند.

خوشبختانه هتلی که رزرو کرده بودیم از ایستگاه قطار و بالطبع مرکز شهر رم فاصله زیادی نداشت و بعد از گذاشتن چمدانها و گرفتن نقشه شهر از کارمندان هتل (و چون هیچ احساس خستگی نمی کردیم) تصمیم به گردشی دور شهر گرفتیم. اکثر مکانهای تاریخی رم نزدیک هم هستند و مینوان با قدم زدن از آنها بازدید کرد. تنها واتیکان است که کمی فاصله دورتری دارد. چیزی که پیشنهاد میکنم استفاده از تورهای "رم گردی" با استفاده از اتوبوسهای دو طبقه سرباز است. 18 یورو برای 24 ساعت به صورت نامحدود امکان دیدن بیشتر مکانهای دیدنی شهر را به شما میدهد.



تاریخچه


رم بعنوان یکی از مراکز امپراطوری روم دارای غنای فرهنگی بسیار و تاریخی کهن است. پیدایش آن به 700 سال قبل از میلاد مسیح باز میگردد. در مورد وجه تسمیه رم روایات و افسانه های مختلفی وجود دارد. آنچه که ما در طول سفر شنیدیم این بود که رم نام بانویی زیباروی بوده که عاشقان و دلدادگان فراوانی داشته و این عاشقان پس از مرگ این بانوی عشوه گر و برای جاودانه کردنش, نام رم را بر این منطقه می نهند. البته این تنها روایت در مورد دلیل نامیدن رم به این نام نیست.



بی شک مهمترین نماد و سمبل باقی مانده از رم قدیم کلوسیوم (Colosseum) می باشد. یک استادیوم قدیمی با گنجایش 50 تا 60 هزار نفر که در حدود سال 80 میلادی ساخته شد و تا قرن ششم پس از میلاد محل برگزاری مسابقات و مراسم گوناگونی از جمله مبارزه گلادیاتورها؛ نمایشهای عمومی همچون اعدام , شکار حیوانات, درامه هایی برپایه نبردهای تاریخی و افسانه های رایج بوده است. البته همانطور که در عکسهای زیر می بینید از آن کلوسیوم پرابهت چیز زیادی باقی نمانده و دلیل آنهم بلایای طبیعی همچون زلزله و جنگ و... می باشد.

"نمای بیرونی کلوسیوم"

نکته ای که فراموش کردم : در رم قدیم مردمان دارای کلاسهای اجتماعی متفاوتی بوده اند و این در طرز قرارگرفتن و نشستن شان در استادیوم تاثیر داشته. هرچقدر از موقعیت اجتماعی بالاتری برخوردار بودی نزدیکتر به صحنه نمایش قرار میگرفتی. (چیزی در مایه های همین VIP امروزی خودمان!)
عکس از درون "کلوسیوم (کلوسو)"

در کنار کلوسو, طاق مرمرین کونستانتین (Arco di Constantino)با ارتفاعی 20 متری خودنمایی می کند. این طاق که یکی از طاقهای پیروزی شهر رم است در سال 313 میلادی و به مناسبت پیروزی کنستانتین - امپراطور روم- در نبرد پُل میلوین (Milvian Bridge) بنا شده است.

بنای یادبود اولین پادشاه ایتالیای متحد و "سرباز گمنام"

آب و هوا

در این موقع از سال (اواخر فبروری - اوایل مارچ) رم دارای آب و هوای مساعدی برای گردشگری است. دمای هوا بین 12 تا 16 در نوسان است که در مقایسه با لندن گرمتر و آفتابی تر به حساب میاید.


به رم بیایی و واتیکان را نبینی مثل این است که تشنه از لب دریا برگردی. درباره واتیکان و عظمتش بعدا خواهم گفت.




ادامه دارد ....


Amir Jaan Saboori, Herati Singer

متن ترانه "زندگی همین است" از امیر جان صبوری


چشمای ترا وقتی که به خواب می بینُم
سودایی می شم، صحرایی می شم، تکه تکه تکه می شم
خنده های تو وقتی که یادم میاید
هوش پرک می شم، هک و پک می شم، ذره ذره ذره می شم
زندگی همین است
گاهی عاشقی گاهی دل دقی گه چنان و گه چنین است
گاهی با همی گاهی بی همی گه فریب و گه یقین است

خدا نکنه از کنار ما رفته رفته برنگردی
یادِم نمیره لحظه وداع چشمه چشمه گریه کردی
یاد تو بخیر ای غزل شنو
عمر تو دراز ای همیشه نو

از کشاکش چرخ زندگی بین ما جُدایی افتاد
بی رضای ما پیش پای ما سنگ بیوفایی افتاد

یاد تو بخیر ای غزل شنو
عمر تو دراز ای همیشه نو

Herat, Florence of Asia.


The golden age of Herat was the time of the Timurids, in the 14th and 15th centuries, when the city was known as the "Florence of Asia". The best painters, the best architects, the best musicians, all came from Herat. "In Herat if you stretch out your feet you are sure to kick a poet," said Ali Sher Nawai, a statesman who was himself a poet and artist. It was at this time that the beautiful palaces and mosques which still adorn the city were built. Notable among these are the Musalla complex, built in the late 1400s by Queen Gawarshad. The city is the burial place of Afghanistan's greatest mystic poet, Khaja Abdullah Ansari. Herat was formerly also renowned for its bazaars - the city is a major carpet-making centre.

Breadbasket


Herat, the city considered to have the most fertile soil in central Asia, was first settled 5,000 years ago. The ancient Greek historian Heroditus called it the breadbasket of the region. "The world is like an ocean," it was said in ancient times, "and in the ocean is a pearl, and the pearl is Herat." When Alexander the Great came to Herat in the 3rd century BC, the city was already a prosperous place. Later it became the greatest of the cities of the ancient Persian kingdom of Khorasan.
Source: BBC